محمد مفيد مستوفى بافقى
305
جامع مفيدى ( فارسى )
در مرتبهء على نه چون است و نه چند * در خانهء حق زاده به جانش سوگند بىفرزندى كه خانهزادى دارد * شك نيست كه باشدش بجاى فرزند [ 241 ب ] ايضا گه بستهء زلف همچو زنجير شدم * گاه از نگهى نشانهء تير شدم آزادى هردو كون مىخواست دلم * در بندگى نفس و هوى پير شدم ايضا مست مى عشقيم و جنون در سر ماست * اين كهنه سفال چرخ كى درخور ماست آبى كه ازو عمر ابد يافته خضر * بر خاك فشاندهء ته ساغر ماست ايضا شادى ز دل كسى گريزنده مباد * بر گريه كس زمانه را خنده مباد هردم غمى از رهگذرى بايد خورد * روزىّ كسى چنين پراكنده مباد ايضا لبريز ز باده ساغر جهّال است * پيمانهء ما ز غصه مالامال است اوضاع جهان اگر برين منوال است * خوبست كه رسم عمر استعجال است